|
سلام ! به وبلاگ من خوش اومدین! امیدوارم از مطالب خوشتون بیاد ... نظر یادتون نره!!! هر نظری که داشتین می تونین بزارین ... پیشنهاد،انتقاد،تبریک،تشکر و کلا هرچی که اسمش نظر باشه رو من پایه ام ... +اگه مطلب خاصی مد نظرتون بود می تونین تو نظرات بگین که براتون بزارم! +مرسی که سر زدی و بازم بیا! +همین دیگه ! نوع مطلب : برچسب ها : ماه من !... خوبم ! ... سلام ... مرا به یاد داری؟؟؟ آیسن ... دیر زمانی است که با تو همکلام نشده ام! ... ببخش! ... مدت زیادی است که حتی دیگر باخود نیز همکلام نشده ام ... آسمان که دیگر هیچ! امشب اما می خواهم به جبران تمام شب های سکوت حرف بزنم! آخرین بار را به یاد داری؟ گفتی بگو!... گفتی بنویس!... گفتم از چه؟ یادت هست؟ مهتابی خندیدی و گفتی:هر چه می خواهد دل تنگت بگو! و الآن ... می خواهم بگویم ... یعنی بنویسم ... ولی از چه؟؟؟ از چه بنویسم ماه من؟ تو بگو!از چه؟ از زندگیم؟تنهایی ام؟یا از آدمک های انسان نمایی که احاطه ام کرده اند؟ از که بنویسم؟ از آنانکه باید می بودند و نیستند؟ویا از آنانیکه دیدنشان را تاب ندارم و محکوم به هرروز دیدنشانم؟ تو بگو ماه من ... آخر از که باید بنویسم؟ از آنانکه باید می ماندند و بی رحمانه ترکم کردند؟یا از آنانکه رفتنشان را آرزویم و اینجایند ... وهمیشه هستند ... و همیشه خواهند بود!... ماه من! داستان آن قلب زیبا را به یاد داری؟ همان پیرمردی که به همه ی دوستانش تکه ای از قلب خود را بخشیده بودو در مقابل تکه ای ستانده بود؟ ... به گمانم باید روش خاصی داشته باشد این داد و ستد! من که به هر که تکه ای از قلبم را دادم گرفت و رفت! ... رفتن که چه عرض کنم،دو پا داشت دو تای دیگر هم قرض کرد و در رفت! آری به گمانم شیوه ای خاص دارد! ولی حیف که برای یاد گیری اش دیر است ... خیلی دیر! آخر دیگر چیزی از آن باقی نمانده! ... قلبم را می گویم! اینجاست که باید گفت و چه زود دیر می شود ... از آن قلب بی انتها تنها تکه ای کوچک باقی مانده ... ولی تو نگران نباش!این یکی را دیگر نمی بازم! آن را می خواهم برای خود نگه دارم ... فقط برای خودم! ...فکر نکن خودخواهم ... یادگاری نگهش می دارم! ... که یادم باشد زمانی در این جای خالی قلبی می تپید ... از حالم،می خواهی بدانی؟؟؟ خوب ِخوبم! ... خووووووووووووب ... خنده ی دوخته شده بر لبانم را ببین! تونگرانم نباش! من خندیدن را خوب بلدم! ... با بغض خندیدن را هم! می خواهی از دنیایم برایت بنویسم؟ ماه من! ... قبلش می توانم سؤالی بپرسم؟ دنیا چیست؟ ... چه معنی ای می دهد این دنیا؟ عجیب است ... عجیب! در لحظه ای تغییر رویه می دهد ... لحظه ای با تو خوب است و لحظه ی دیگر ... هه! ... چه خوش خیالند انسان هایی که دنیا را دوست خود می پندارند! ... این گرگ ِ پنهان شده در لباس میش را ... گفتم انسان؟ ... مگر دیگر از انسانیت چیزی هم باقی مانده؟ بگذریم! داشتم می گفتم... دنیایم این روزها بی رنگِ بی رنگ است ... نه سیاه است و نه سفید! ... نه تیره و نه روشن ... محو محو است ... پنهان در پس پرده ای از شک ... تردید ... ترس ... آری ترس ... ببین ماه من! گفتم! از همه چیز گفتم ... دیگر چیزی نیست که ارزش گفتن داشته باشد ... همه چیز را برایت گفتم و هنوز هیچ چیز برایت نگفته ام!... ماه من! نخواه که بیشتر از این بگویم! گفتن را از من نخواه! من گفتن را بلد نیستم! دیرزمانی است که تنها همدمم سکوت بوده است و سکوت!... ماه من! نخواه! ... از من نخواه که به همراز روزهای تنهایی ام خیانت کنم! سکوتم را معنا کن! آنوقت ... یک آسمان حرف داری برای شنیدن! ... معنا کن این بغض لعنتی را! ... معنا کن! ... +بی چاره عروسک!دلش می خواست زارزار بگرید ،اما لبخند را برلبانش دوخته بودند ... نوع مطلب : حرفهایم با ماه!، دست نوشته ها، برچسب ها : سلام به همگی! این روزا دلم گرفته بدجوووووووور! همین طورالکی! خودمم نمی دونم چم شده! فقط می دونم حالم خوب نیست ... اصلنم خوب نیست! افسوس! فکر می کردم خودمو پیدا کردم ... فک می کردم دوباره همون آدم الکی خوشِ بی خیالِ سابقم ... ولی ... ولی زهی خیال باطل! «میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!» هااااااااااااا؟ این دیگه چی بود؟ حتی دیگه نمی دونم دارم چی می نویسم!... بی خیال ... دوس نداشتم اینجا غمنامه ام بشه و پر از دلتنگی! یا به قول بعضیا همش آیه ی یأس بخونم! واسه همینم وقتی ناراحتم اینجا چیزی نمی نویسم! ولی ببخشید دیگه ... این یکی خیلی شدید بود! این روزا همه عجیب گیر دادن به من! ناراحتم میگن چرا ناراحتی؟ خوشحالم میگن چرا خوشحالی؟ ساکتم میگن چرا حرف نمی زنی؟ حرف که می زنم میگن چی شده خانوم روزه ی سکوتو شکستن؟ زندگی مارو بیبین تورو خدا ... همین روزاس که بگن اصلا تو چرا زنده ای؟؟؟ دلم گـــــــــــــــــــــــــــــــــــرفته! از آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دلم گرفته ... از همشون ... حیف ... واقعا حیف که آدم حتی اینجام نمی تونه حرفای دلشو بزنه! گفتم که چندوقته همه به من و کارام گیر دادن! یه دفعه همه یاد من و وبلاگم افتادن ! به خاطر همین حرفاهم باید کلی بازجویی شم! پس بهتره دیگه بس کنم! _بس کن آیسن ... همه چی درست میشه عزیزم ... امیدوار باش!فردام یه روز دیگه اس! +گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ، دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ، دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند ... ++زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بی زارم ازت! نوع مطلب : دست نوشته ها، برچسب ها : دیدین بعضی وقتا یه آهنگیو که گوش میدین انگار واسه حال و روز اون روزتون نوشتن و خوندنش ! خب آهنگ الآن منم اینه! میگم الآن چون فقط مال این لحظه اس نه امروز و نه این روزا فقط و فقط الآن! آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت... این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن این نفسهای بی هدف زنده به گورم می کنن چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره فرشته ی مردن من منو از اینجا میبره آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقت خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت ازت.. ازت... ازت...... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : ای دریا این همه تلاش و كوشش برای چیست كه هر شب و روز خود را به صخره ها میكوبی و ناله و فریاد میكنی و كف بر دهان می آوری ، آنگاه از پس سنگهای سرد و دل سخت و شنهای نرم ساحل كه میانشان هزاران صدف كوچك جان سپرده پای پس میكشی و در خود فرو میروی ؟ به من بگو كه از چه بیقراری . . . چه اندوهی در سینه داری ؟! نوع مطلب : ادبستان، برچسب ها : سلام ... الآن چند ساعته که دارم برنامه نویسی می خونم ... این چرا این جوریه؟؟؟دستورا رو که می خونی فک می کنی همه رو یاد گرفتی ولی همین که می خوای یه برنامه بنویسی عین چی توش می مونی!!!![]() فردا امتحان دارم ... خدابه خیر کنه ... یکی هم نیست بگه آخه مبانی هم شد درس؟؟؟ مثلا الآن من این چندصفحه رم از برنامه نویسی یاد گرفتم،بعدش که چی؟؟؟ من باید این چنتا دستورو کجای مخم بزارم مثلا؟ ![]() اگه قرار بود با چنتا صفحه ی کتاب، من برنامه نویسی رو یاد بگیرم که دیگه بش نمی گفتن زبان برنامه نویسی آخه! اعصابم واقعا داغونه! اَه ه ه ... الآن فقط دلم می خواست طراح این کتاب مزخرف دم دستم می بود ... یه برنامه نویسی بش یاد می دادم ده تا برنامه نویسی از بغلش بزنه بیرون!
نوع مطلب : دست نوشته ها، برچسب ها : این گل بارون زده رو تقدیم می کنم به همه ی همه ی مامانای دنیا ...
به خصوصِ به خصوص مامان عزیز خودم! اول می خواستم این بالا خونه رو یکمی به کار بندازم و بزنم تو کار ادبیات و یه متن توپ واسه مامان گلم بنویسم ... ![]() ولی دیدم هیچ جوری نمیشه با کلمات از مادر تشکر کرد... پس به همین قناعت می کنم که : مامان خوبم دوست دارم!ممنونم که هستی! امروز فقط می تونم همینو بگم ... ولی فردا اگه بخوای ... نوع مطلب : عکس، دست نوشته ها، برچسب ها : تمام مزرعه کافر صدایش می زدند، گل آفتابگردان کوچکی که عاشق باران شده بود ...
نوع مطلب : برچسب ها : هیچ مذهبی در جهان عشق را جز با نام مقدس نخوانده است ... و اکنون از عشق چه باقی مانده؟ هیچ!... ![]() نوع مطلب : دست نوشته ها، عکس، برچسب ها : از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز میگذشت. فرشتهای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟” خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیدهای؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسهای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.” فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. “این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.” خداوند فرمود : “نمی شود!!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.” فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. “اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.” “بله نرم است، اما او را سخت هم آفریدهام. تصورش را هم نمیتوانی بکنی که تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد.” فرشته پرسید : “فکر هم میتواند بکند؟” خداوند پاسخ داد : “نه تنها فکر میکند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.” آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. “ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کردهاید!!” خداوند مخالفت کرد : “آن که نشتی نیست، اشک است.” فرشته پرسید : “اشک دیگر چیست؟” خداوند گفت : “اشک وسیلهای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.” فرشته متاثر شد: “شما نابغهاید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کردهاید، چون زنها واقعا حیرت انگیزند.” زنها قدرتی دارند که مردان را متحیر میکنند. همواره بچهها را به دندان میکشند. سختیها را بهتر تحمل میکنند. بار زندگی را به دوش میکشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه میپراکنند. وقتی خوشحالند گریه میکنند. برای آنچه باور دارند میجنگند. در مقابل بیعدالتی میایستند. وقتی مطمئناند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمیپذیرند. بدون قید و شرط دوست میدارند. وقتی بچههایشان به موفقیتی دست پیدا میکنند گریه میکنند. وقتی میبینند همه از پا افتادهاند، قوی و پابرجا میمانند. آنها میرانند، میپرند، راه میروند، میدوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در میآورد زنها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و میدانند که بغل کردن و بوسیدن میتواند هر دل شکستهای را التیام بخشد. کار زنها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان میآورند. آنها شفقت و فکر نو میبخشند زنها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!” فرشته پرسید: “چه عیبی؟” خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . . نوع مطلب : ادبستان، برچسب ها : سؤال قبلی که در مورد دخترا بود کلی سر و صدا به پا کرد ... تعداد کثیری از دوستان عزیز به صورت های مختلف از جمله نظر،پیام،پیامک،ایمیل و هر جور که فکرشو بکنین نظر لطف خودشونو به این پست اعلام داشتن !![]() واسه همینم من نخواستم دل پسرای گرامی رو بشکونم و یه چیزی هم راجع به اونا نوشتم! ![]() البته این متن از خودم نیست ولی خب من شدیدا باورش دارم ... ... ... ... احمقانه ترین سؤالی که میشه از یه پسر پرسید: میتونم بهت اعتماد کنم؟؟؟ ![]() در تمام تاریخ حتی یک مورد پاسخ منفی یافت نشده!!! ![]() ![]() ![]() ![]() نوع مطلب : دست نوشته ها، برچسب ها :
سلام به دوستای گلم! شعر زیرو دیروز تو سایت عاشقانه ها دیدم ... انصافا شعر زیباییه ! سایتشم به همین زیباییه!... اینم لینکشه حتما سربزنین ... به همه ی حوصله داران و بی حوصلگان گرامی پیشنهاد می کنم حتما تا تهشو بخونن ... آدمو به فکر می اندازه واقعا! راستی یه چی! به نظرتون من این قالبو بزارم یا عوضش کنم؟ ... خوشکله ولی هر وقت نگاش می کنم یه جورایی دلم میگیره!لطفا یه همفکری بفرمایید ... با تشکر ... منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر مارا، سوی ما بازا منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟ تو بگشا لب تو غیر از ما خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟ و تو بی من چه داری؟ هیچ! بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ! هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و جهان و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت تو ای محبوب تر مهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم، پروردگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کن مرا، با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم ! آیا عزیزم، حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟ ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من؟ بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من سهراب سپهری نوع مطلب : دست نوشته ها، ادبستان، برچسب ها : در پی اعتراض شدید بعضی ها به پست قبلی احتمالا اونو حذف می کنم ... ![]() ولی فعلا نه ... ![]() به هر حال از اینا که بگذریم،امروز امتحان شیمی داشتیم! نمی دونم به چه مناسبت بود ولی از اول تا آخر کتابو امتحان گرفتن ... هماهنگ استان! منم در پی سفارش معلممون که تموم هفته رو داشت می گفت بخونین تموم دیشبو بیدار بودم و شیمی می خوندم! ![]() فکرشو بکن ... من! ... شبو شیمی بخونم! ... در نوع خودش یه معجزه اس! ![]() ولی نکته اش این نیست ... ماجرا از اونجا شروع میشه که ما همچونان بچه ی آدم رفتیم و سر جامون نشستیم که امتحان شرو شه! در همین حین یکی اومد و بم گفت خانم ... کارت داره! معلم جبرمونه!(آدمی است بس باحال!همیشه سؤال امتحانو با جواباش به بچه ها یه جا میده! )خب بگذریم ... مام رفتیم خدمت معلم جبرمون که بیبینیم چیکار داره! ![]() می گفت بیا بیبین این مستمرایی که رد کردم خوبه یانه! (به منم بیست داده بود! )خلاصه یه بیست دقیقه ای آنجا سر مستمر چک و چانه زدیم و سپس راهی امتحان شدیم ... وقتی رسیدم برگه ها رو به بچه ها داده بودن ... بیستا سؤال تستی بود با بیست دقیقه زمان! فقط فرصت کردم اسممو بنویسم!داشتم شرو می کردم که یهو ناظره گفت پاسخ نامه ها رو بیارین! ![]() بش گفتم بابا من همین الان اومدم ،برگشت گفت خواستی زودتر بیای من که نمی تونم به خاطر شما حق بقیه رو ضایع کنم! ![]() حالا بیا درستش کن ... منم گفتم باشه مهم نیست ... فدای سرم! ![]() +مستمر شیمی رو از رو این امتحانه رد می کنن ... حالا من چیکار کنم؟؟؟ ![]() +به نظرتون واسه تمیزی پاسخ نامه بم نمره ای تعلق نیمیگیره؟ آخه سفید سفیده! ... من جاشون باشم یه نمره ای میدم!
نوع مطلب : دست نوشته ها، برچسب ها : احمقانه ترین سؤالی که یه پسر از یه دختر می پرسه: -تا حالا دوست پسر داشتی؟ ![]() ... ... ... والا ما که تاحالا ندیدیم کسی جواب مثبت بده! ![]() شما دیدین؟ ![]() ![]() نوع مطلب : دست نوشته ها، برچسب ها : یه خورده از همه چی گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ |
||||